دری بری
سلام
سلام
الان منو سید فاطم پیش همیم همینجوری هی حرف می زنه
منم دلم نمیاد شیطونی میکنه
بترسونمش
آخ بچس ...
هفته ی بعدی میریم قم عروسی
کلی خوش میگذره
قراره بترکونیم
دیروز منو فاطم رفتیم ساری لباس بگیریم
ولی خانواده ی داماد مذهبی هسن باید اینجوری
باشیم فردا هم میرم مدرس باید درس
بخونم
یکی از تفریحات دوران بچگیم این بود که چند تا لیوان آب میخوردم بعد دراز می کشیدم و شکممو تکون میدادم از توی شکمم صدای آب میومد احساس سواحل صخره ای بهم دست می داد...
فاطم میگه اینو
بزار چون که ی روز به معلمم دست گل دادم
بابای![]()
+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم فروردین ۱۳۹۲ ساعت 20:32 توسط دختر کوچولو
|